تبليغاتX
*** معشوقه ام ندا :چت روم جدید و ایجاد محلی برای آپلود عکس های شما وتالار گفتمان جدید برای شما از امکانات جدید گروه ماست****گروه عشق نفرتی**** *** عشق نفرتی چت روم جدید وتالار گفتمان برای تمام دوست داران عاشقانه ها

عشق نفرتی

فریاد رس من!! کجایی؟؟؟ ندای بی صدای من کاش که باز بیایی

 

سلام خدمت همه دوستای گلم امروز بیکار نشسته بودم پای کامپیوتر وب گردی یه لحظه چشمم

خورد به یه بنر که نوشته بود انتخاب بهترین وبلاگ ماه پیش خودم گفتم ثبت نام کنم ولی گفتم آخه

 ثبت نام کنم که چی بشه سال به ۱۲  ماه یه نفر اشتباهی میاد به وبلاگ حقیر ما اونوقت چطوری

 می خوام تو همچین مسابقه ای شرکت کنم خلاصه با کلی کلنجار رفتن با خودم آخر سر تصمیم

 گرفتم واسه دل خوشی هم که شده ثبت نام کنم قبول دارم نه تنها بهترین نیستم بلکه شاید تو نوع

خودش بدترین هم باشم ولی همه ی ما میتونیم بهترین باشیم اگر و فقط اگر ........

فقط به کمکتون احتیاج دارم اگه ممکنه کمکم کنید تا بتونم یه قدم بزرگ بردارم

اگه واستون امکانش هست تو وبلاگم قسمت پایین بنربهار۲۰ یه بنر کوچیک هست نوشته

 ((به این وبلاگ امتاز بدهید )) روی اون فقط یک بار کلیک کنیدتا منم بتونم موفق بشم ازتون

 تقاضامی کنم

منو تنها نگذارید

نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 13:17 توسط رضا خداپناهنده| |

سلام خدمت همه دوستای گلم امروز خیلی خوشحالم چون تیم محبوب من و میلیون ها طرفدار

 پرسپوولیس امروز قاطعانه در مقابل استقلال تهران به برتری رسید

گل  های پرسپولیس رو هادی نوروزی و کریم باقری به ثمر رساندند

علی دایی در این بازی با مربی گری خودعالی درخشید

پرسپولیس با این نتیجه با ۴۳ امتیاز در رده ی سوم بعد از سپاهان اصفهان و ذوب آهن اصفهان قرار گرفت

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 16:58 توسط رضا خداپناهنده| |

 

زنی از خانه خود بیرون آمد و سه پیرمرد با ریش های سفید وبلند را در حالی که در فضای جلوی خانه نشسته بودند ، مشاهده کرد. زن گفت : فکر نمی کنم شما را بشناسم، ولی باید گرسنه و تشنه باشید، بفرمایید داخل و غذایی میل کنید. آنها پرسیدند : آقای خانه تشریف دارند؟ زن گفت : نه، بیرون رفته است. پیرمردها گفتند : پس ما نمی توانیم داخل شویم. بعد از ظهر وقتی همسر زن به خانه آمد، زن ماجرا را برای او تعریف کرد. سپس مرد به او گفت : برو بگو من آمده ام و دعوتشان کن داخل  بیایند. زن بیرون رفت و سه پیرمرد را دعوت کرد. آنها پاسخ دادند : کدام یک از ما بیاییم داخل خانه؟ یکی از آنها گفت : این یکی ثروت است، این یکی موفقیت است و من عشق هستم. زن پیش همسرش بازگشت و گفته های پیرمرد را بازگو کرد. همسرش خوشحال شد و گفت : چه خوب، بگو ثروت بیاید و خانه ما را پر از ثروت کند. زن گفت : چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟ عروس خانه که در گوشه ای نشسته بود گفت : لطفا عشقرا دعوت کنید تا خانه ی ما از این پس لبریز از عشق شود. مرد گفت : بهتر است توصیه عروس را گوش کنیم. زن بیرون رفت و پرسید : کدام یک از شما عشق هستید؟ بفرمایید تو و مهمان ما باشید. هر سه مرد از جا برخاستند و به داخل خانه آمدند. زن گفت : من فقط عشق را دعوت کردم، چرا شما وارد می شوید؟ پیرمردها یک صدا گفتند : اگر شما موفقیت و ثروت را انتخاب می کردید، دو نفر دیگر ما بیرون می ماندند، اما از آنجا که عشقرا دعوت کرده اید، هر جا که او هست، موفقیت و ثروت هم هست.

نکته آموزشی:

همه این ها باد هواست همه یه مشت شعاره واسه این که من و شما و امثال ما تو توهم باشن اینا همشون تو قصه ها وافسانه ها وجود دارن تو دنیای واقعی اینا محاله یا حداقل جزو استثنائاته یکیش خودمن کسی رو که بیشتر از جونم بیشتر از زندگیم دوسش داشتم و عاشقش بودم یه روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم دیگه نیست عشق هیچی نمیاره همه چیزو باخودش میبره اینا پول و ثروت و موفقیت که عشق و میاره اگه من ثروت داشتم موفقیت هم کنارش بود و وقتی این دو با هم باشن عشق هم می بود اگه من موفقیت و ثروت و داشتم الان عشقم کنارم بود الان پیشم بود الان یارم بود الان ندای من با من بود نه اینکه دستش تو دست یه غریبه باشه.

البته سوء تفاهم نشه  عشق من ، منو به خاطر اینکه پول نداشتم ول نکرد، من به خاطر اینکه ثروت نداشتم نتونستم تو وقت مناسب به دست بیارمش اون رفت چون به قول خودش باید می رفت ولی اینو نفهمید که با رفتنش من هم برد ما میتونستیم باهم باشیم اگر و فقط اگر............

اگه اون همه چیز زندگیشو بهم گفته بود مطمئنا داستان جز اینی که هست می بود من همیشه به همه دختر پسرایی که واسه عشق و عاشقیه خودشون ازم مشاوره میگیرن فقط یه چیزو می گم : همیشه تو عشقتون صادق باشید و هیچ چیزی رو از هم مخفینکنین حتی کوچکترین مساله ای که شاید به نظرتون نا چیز باشه اینطوری می تونید به اون عشق برسید. انجام یک عمل عاشقانه مثلا یه بوس یه نوازش عاشقانه یه در آغوش کشیدن عاشقانه هزاران بار بهتر از هزار بار گفتن کلمه ی دوستت دارم به عشق عمق می بخشه چیزی که من خیلی دیر بهش رسیدم به شما هم پیشنهاد می کنم که امتحان کنید ولی اگه به اونی که باهاش هستی در حد یه دوستی نگاه می کنی هیچ وقت این اعمال رو انجام ندید که یه نوع سوء استفاده عاشقانه است و تومرام عاشقای واقعی خیانت معنی نداره.

شرمنده که با حرف های چرت و پرت خودم چشمای نازتونو درد آوردم ولی یه لحظه در قلبم باز شد و یه عالمه حرف نا گفته ازش بیرون اومد که رو کاغذ نوشتمشون حالا اگه استقبال کردید باز می نویسمشون

خسته نباشید  

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 16:13 توسط رضا خداپناهنده| |

 

سلام خدمت همه دوستاب گل و مهربونم از حضور همتون واقعا شرمنده ام معذرت می خوام که نمیتونم بیامو بهتون سر بزنم یکم  مشکلات دور و برم زیاد شده دیگه کم آوردم از همه چیو همه کس بریدم

امیدوارم هر چه زودتر این مشکلات پایان پیدا کنه ومن دوباره بتونم برگردم مثل قبل وحتی بهتر از قبل

ضمنا ایام محرم وشهادت سید وسالار شهیدان امام حسین ویاران با وفایش خصوصا حضرت ابوالفضل عباس رو هم به همه مسلمانان ودوست دارانشان تسلیت می گم

 

همیشه به فکر این نباش که از تاریکی فرار کنی ،فکر کن که با روشن کردن یک شمع نهایت استفاده را از تاریکی ببری

نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 1:10 توسط رضا خداپناهنده| |

 

از انسان ها غمی به دل نگیر ، زیرا آنها خود نیز غمگینند ،

 با آنکه تنهایند ولی از خود می گزیرند ،

 زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند ،

 پس دوستشان بدار ،

 اگرچه دوستت نداشته باشند

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 0:39 توسط رضا خداپناهنده| |

 

شبی مست رفتم بر در خانه ای

چشم مستم خیره شد بر ویرانه ای

دیدم ، وای صحنه چه صحنه بیگانه ای

پدری کور و فلج افتاده در خانه ای

مادری مات و پریشان کنج ویرانه ای

برادری از سوز سرما می گزد دندان بر لب

دختری عشق و حال با بیگانه ای

قسم خوردم دیگر این مست نروم بر در خانه ای

تا نبینم دختری عصمت فروش ، بهر نان خانه ای

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 21:58 توسط رضا خداپناهنده| |

 

به آرزوت رســـــــیدی ازم شـــــدی جـــــــدا

فکر نکن برای موندنت میشم دست به دعا

 

اول از همه عید قربان رو به همه دوستای گلم تبریک میگم

سلام

به همه اونایی که به کلبه ی دلم سر می زنن ...

این پست با همه ی  پستام فرق داره!دلم می خواد راجع به کسی بنویسم که زمانی بعد از خانوادم واسم عزیزترین بوده اما الان ... خوب روزگار آدمارو عوض می کنه یا شایدم این خود آدما هستن که خودشونو چیزی غیر از اونکه هستن نشون می دن و بعد از یه مدت اون چیزی رو که واقعا هستنو ما می بینم نه چیزی که همیشه به ما نشون می دادن ...

چقدر سخته که بفهمی عشقی  رو که پیدا کردی تا، تاآخر عمرت بتونی مثه دیوار بهش تکیه کنی فکر میکردی فرشته ست اما فقط لباس فرشته ها رو داشته !

سخته که بفهمی کسی رو که یه مدت تمامه وقت و زندگیتو پاش گذاشتی دوستت نداشته و تمام مدت تورو فریب می داده تا فکر کنی دوستت داره و بعد می فهمی که اینقدر براش بی ارزش بودی که حتی یه قدم هم برات بر نمی داشته چه برسه به این که بخواد بهت بگه نرو چون اصلا از اولش به وجودت هم اعتقاد نداشته !

اصلا خیلی سخته بفهمی راجع به عشقت چقدر اشتباه کردی !

با توام ... آره خودت ...

می دونی الان چقدر غصه می خورم واسه خودم و واسه تو ؟ هردومون خیلی اشتباه کردیم وگرنه الان وضع مون این نبود ...

هرچی رو که ببخشم یا فراموش کنم اما هرگز حرفای زشتی  رو که به خاطره تو شنیدم رو نمی تونم  ...

خدا تورو ببخشه ... خدا تورو ببخشه

اگه دوستم نداشتی    اگه به جای مرهم ،غم رو دلم گذاشتی

خدا تورو ببخشه

 که با دلم نبودی  حالا دارم می فهمم که هیچ کسم نبودی

آخه دلم می سوزه ...

دیگه برام مهم نیست منو به کی فروختی

ولی دلم می سوزه پای غریبه سوختی

خدا تورو ببخشه

اگه زندگی بدون تو اشتباهه ازین لحظه به بعد می خوام در بزرگترین اشتباه به سر ببرم ...

دگر در هيچ جاي دنيا سراغي از تو نگيرم

خاطرات با تو بودن را به خاک سپردم

فقط روزهاي جمعه براي فاتحه به گورستان دلم سر میزنم 

خدا تورو ببخشه  

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 1:1 توسط رضا خداپناهنده| |

 

پشت قاب شيشه پنجره اي که شباي منو با خود مي بره

جايي که گذشته هام مثل تصوير از تو باغش مي گذره

پشت قاب بي نفس مثل اون پرنده که دلش گرفته تو قفس

مثل يه حقيقت رفته به باد منو با خود ميبره مثل يه رويا توي خواب

شهر من من به تو مي انديشم نه به تنهايي خويش

از پس شيشه تو را مي بينم که گرفتي مرا در بر خويش

من وضو با نفس خيال تو ميگيرم و تو را مي خوانم

و به شوق فردا که تو را خواهم ديد چشم به راه مي مانم

تن من پاره اي از آن تن توست

و قشنگترين شباي پر ستاره شب توست

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 0:6 توسط رضا خداپناهنده| |

 

پنج وارونه چه معنا دارد؟

خواهر کوچکم از من پرسید

من به او خندیدم .......

کمی آزرده و حیرت زده گفت :

روی دیوار و درختان من دیدم

باز هم خندیدم ........

آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم

بعدها وقتی غم سقف دلت را خم کرد

بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد ؟

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 19:51 توسط رضا خداپناهنده| |

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد  



                  نمیخواهم         بدانم کوزه گر



از خاک اندامم چه خواهد ساخت


ولی بسیار مشتاقم


               که از خاک گلویم سوتکی سازد،


                      گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش


                                     و او یکریز و پی در پی  


                دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد


                                       و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،


               بدین سان بشکند در من،


                                      سکوت مرگبارم را
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 22:59 توسط رضا خداپناهنده| |

 

عشق يعني چشم هاي مست او
عشق يعني دست من در دست او

عشق يعني ناله هاي بي جواب
عشق يعني گريه ها در وقت خواب

عشق یعنی ماندن من تا سحر
عشق یعنی اشک نم نم گونه تر

عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني سر به دار آويختن
عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست وبي پروا شدن
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هر چه بيني عکس يار
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 22:36 توسط رضا خداپناهنده| |

اگه کسی دلت رو شکوند، بازم دوسش داشته باش ولی هیچوقت دل کسی رو نشکون که دوستت داره. پس یادت باشه دل منو نشکونی چون دوستت دارم
----------------------------------------------------------------------------

دیروز تو کلاس ریاضی داشتم به تو فکر می کردم، اما هر چی فکر کردم نتونستم حساب کنم که چقد دوستت دارم

----------------------------------------------------------------------------

چطور می تونی به بارون بگی نباره وقتی که ابرها هستند. چطور می توی به برگ بگی نریزه وقتی که باد هست. چطور می تونی به من بگی عاشق نشم وقتی که تو هستی

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:4 توسط رضا خداپناهنده| |

 

دوستت ندارم به اندازه ی اقیانوس، . چون یه روز به آخرش میرسی . دوستت ندارم به اندازی خورشید، چون غروب میکنه . دوستت دارم . به اندازی روت که هیچوقت کم نمیشه

گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کان نغمه سر دهم که... من شیدای تو وعاشقانه دوستت دارم

=======================
برای آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنیم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد . (پائولو کوئلیو
)
=======================
عشق یعنی خون دل یعنی جفا عشق یعنی درد و دل یعنی صفا عشق یعنی یک شهاب و یک سراب عشق یعنی یک سلام و یک جواب عشق یعنی یک نگاه و یک نیاز عشق یعنی عالمی راز و نیاز


=======================

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:45 توسط رضا خداپناهنده| |

  

زندگينامه رضا صادقی رضا صادقي 25 مرداد1358 در شهر بندرعباس به دنيا آمد. و اصالتش از شهريست زيبا به نام ميناب (آناميس) . نظر به اينكه در خانواده مذهبي و مقيد چشم به دنيا گشوده بود ابتدا خواندن را با تلاوت قرآن آغاز كرد. علاقه مندي او به مسائل هنري باعث شد تا در زمينه موسيقي فعاليتش را آغاز كند . سال 1368 ابتداي راه و به نوعي اولين جرقه فكري او بود با توجه به اينكه در آن سالها منطقه بندرعباس امكانات بسيار محدودي براي فراگيري داشت . او با مطالعه كتابهاي متفاوت در اين زمينه ساختار فكري خود را در مورد اين هنر بسيار رويايي و لطيف استحكام بخشيد .

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:6 توسط رضا خداپناهنده| |

سلام خدمت شما راستیتش من چند باری اومدم تو وبلاگتون ولی جایی واسه نظر دادن پیدا نکردم ولی وبلاگ جالبی داری حالا یه سوال ؟ چرا میخوای بری ؟ کجا میخوای بری؟

http://www.jonedelam.blogfa.com




نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 13:30 توسط رضا خداپناهنده| |

سلام خدمت همه دوستای گلم عزیزان من ازامروز وبلاگ ما صاحب

یه تالار گفتمان جدید وبا حال شد از امروز دیگه ارم خیلی زیاد

می شه از همتون می خوام منو دست تنها نزارین ممنون لطف همتون

می شم آدرس تالار ما:

http://rezaneda2.mihanbb.com

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:17 توسط رضا خداپناهنده| |


سلام به همه دوستای ناز و گل و مهربونم یه خبر واستون داشتم

از این به بعد تو این وبلاگ یه جایی رو گذاشتم واسه اینکه

عساتونو تو وب آپلود کنین از این به بعد واسه آپلود کردن عکساتون

جای دور نرید ما همیشه در خدمتیم برای استفاده می توانید

به قسمت انتهایی وبلاگ بروید امیدوارم به دردتون بخوره

همچنین میتونید از طریق چت روم هایی که تو بخش پیوندهای روزانه

واستون گذاشتم با دوستان وبازدیدکنندگان این وبلاگ نیز گفتگو نمایید.

و ضمنا اینکه یه تالار گفتمان تو آخر صفحه وبلاگ گذاشتم

میدونم خیلی شلوغ پولوغ و قاطی پاطی شده اما من همه این کارارو

فقط به عشق شما انجام میدم امیدوارم راضی بوده باشین

دست آخر هم اینکه یه تالار گفتمان جداگانه واستون گذاشتم

میتونید از بخش وبلاگ های روزانه وارد بشید

آدرسش هست

http://rezaneda2.mihanbb.com

http://lovelorn.s2.bizhat.com


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 2:4 توسط رضا خداپناهنده| |


چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.


آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:0 توسط رضا خداپناهنده| |


در این بازار دنبال چه می گردی؟ نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و

جوانمردی، اگر خواهی نجات از دام این دوران، برو بگذر از این

بازار، از این مستی و طنازی..

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:49 توسط رضا خداپناهنده| |

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

پایان تلخ  بهتر از تلخی بی پایان است

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:8 توسط رضا خداپناهنده| |

نه گل خواهد ز بوستان ها جدائی ، نه دل دارد خیال بی وفائی

ولیکن چرخش چرخ ستمگر زند بر هم رسوم آشنائی . . .

.

.

.

غم زمانه خورم یا فراغ یار کشم ؟ به طاقتی که ندارم کدام بار کشم . . . ؟

.

.

.

غم خانه عشق تو به رضوان ندهم ، یک خار تو را به صد گلستان ندهم

تو معدن عشق آرزوهای منی ، من کفر تو را به گنج ایمان ندهم . . .

.

.

.

یک شب از عمرم صفحاتی خواندم ، چون به نام تو رسیدم لحظاتی ماندم

همه دفتر عمرم ورقی بیش نبود ، همه تکرار تمنای تو بود . . .

.

.

.

ای دوست گلی به یادگار بفرست ، گر لایق گل نیستم خار بفرست

از بهر خدا ، نه از بهر دلت ، من پیامی داده ام تو جوابی بفرست !

.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 10:50 توسط رضا خداپناهنده| |

الناز شاكردوست در سال 1363 در يكي از محله هاي تهران چشم به دنيا گشود..در دوران دبستان عاشق بازيگري شد.دانشجوي تئاتر از دانشكده هنر و معماري دانشگاه تهران است. كلا انساني عجيبي است.. عاشق فوتبال است شبيه بازيگري ! مادر خود را بسيار دوست دارد. و عجيب ترين نكته در زندگي او دوست صميمي اوست.

مدرک تحصیلی: دانشجوي تئاتر از دانشكده هنر و معماري دانشگاه آزاد تهرانبا بازی در فیلم « گل یخ » ساخته کیومرث پوراحمد به سینما آمد و ظرف کمتر از یک سال در پنج فیلم سینمایی نقش آفرینی کرد. تفاوت بازی او در دو فیلم « گل یخ » و « مجردها » نشان از توانایی های او دارد.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 1:1 توسط رضا خداپناهنده| |

يه دختر و پسر خيلي همديگه رو دوست داشتن

 اما دختره کور بود،

 اون دختر به پسره گفت اگه

 يه روزي چشام خوب بشه قول ميدم تا آخر عمر کنارت بمونم

بالاخره يکي پيدا ميشه و چشماش

رو به دختره اهدا ميکنه

 وقتي دختره نگاه ميکنه ميبينه پسره هم کوره

و دختره به پسر ميگه برو

نمي خوام هيچ وقت ببينمت...

 پسره در حالي که داشت ميرفت گفت: مراقب چشمام باش

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:17 توسط رضا خداپناهنده| |


مراقب افکارتان باشید که افکارتان گفتارتان می شود

مراقب گفتارتان باشید که گفتارتان رفتارتان می شود

مراقب رفتارتان باشید که رفتارتان عادتتان می شود

مراقب عادتتان باشید که عادتتان شخصیتتان می شود

مراقب شخصیتتان باشید که شخصیتتان سرنوشتتان می شود

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:6 توسط رضا خداپناهنده| |

http://bazarejok.com/img/hamid-godarzi-01.jpg

دوم آذر ۱۳۵۶ در خانواده ای با اصالت تهرانی صد در صد متولد شد .

فرزند اول زوج جوان و تحصیلکرده . روشنفکر و متمولی بود که در

منزلی واقع در میدان آرژانتین تهران به دنیا آمد و در همان محله رشد

کرد و بزرگ شد . پدر حمید تاجر فرش تحصیل کرده است و مادرش

بر غم داشتن تحصیلات عالیه و موقعیت اجتماعی و اصالت خانوادگی

خانه دار است . بعد از حمید یک دختر هم در این خانواده به دنیا آمد

که در رشته ی گرافیک فارغ التحصیل شد و هم اینک دنبال ادامه ی

تحصیل در رشته ی حقوق است و دوست دارد کار وکالت کند


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:15 توسط رضا خداپناهنده| |

بزرگترين منبع کدهاي تغير شکل موس

make money